((عــشــــــــق ســــــــــــــر زده))
چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم؟؟؟ خانه اش ویران باد... خانه اش ویران باد
وقتی هستی کسی نمی بینه تورو اما به محض اینکه کوچکترین ناراحتی تو وجودت حس کنی وبعد ابرازش کنی...از ترس از دست دادنت آویزون خدا میشن... اینقدر نذر ونیاز میکنن... اینقدر به این درو اون در میزنن که خود خدا هم خسته میشه و داد میزنه.... نمیشه باید بره... باید محاکمه بشه... با ناله میپرسن :آخه کجا...واسه چی..هنوز که خیلی وقت داره... زهی خیال باطل نوبتی ام باشه نوبت من شده... چقدر سخته بهت بگن تا یه مدت مشخصی زنده هستی وتنها تو این مدت میتونی با هرکی که دوستش داری وداع کنی...هرکی وکه اذیت کردی ازش طلب بخشش کنی... اما کمه... اونقدر دل شکوندی که این مدت باقی مونده کمه واسش... بازم از خدا وقت میخوای..ولی انگار خدا هم دیگه صداتو نمیشنوه... باید بری وقتی واسه موندن نداری... اونقدر استرس داری که جونت زود تر از اون زمانی که واست مشخص کردن بالا میاد... تنها کاری که از دستت بر میاد اینه که بشینی و به همه کارایی که تا حالا کردی فکر کنی به اینکه دل چند نفرو به دست اوردی به اینکه چند نفرو از خودت رنجوندی... حساب کتابا جور در نمیاد...دلت بدجور گرفته... خودتو میسپاری به همون سرنوشتی که از اولم سراب بود...اونقدر بیخیال میشی که یادت میره ثانیه ها داره به سرعت خودشونو به لحظه آخر نزدیک میکنن... صدایی که همیشه تو سکوت دلت ومیلرزونه... تیک تیک ساعت... ولی حالا دیگه دوست داشتنیه.... همه چیز دوست داشتنیه... چه آسون تموم شد...چه راحت زمان رفت و من نفهمیدم... حالا باید چکار کرد به کی بگی که هنوز خیلی کارا داری... چه جور یه مدت کوتاه رو از خدا طلب کنی... داره تموم میشه... چیزی دیگه نمونده... این آخر خطه... هیچ راهی جز تسلیم نداری... تنها جایی که غروری در کار نیست...تنها زمانی که نمیتونی بگی من مقاومت میکنم...اینجا ته خطه...اینجا چه بخوای چه نخوای باید فقط راهی که بهت نشون میدن رو بری... چه سخته... ترس... دلهره... اضطراب... همه وجودت داره متلاشی میشه...داری نابود میشی... به چه جرم آخه... همه سکوت اختیار کردن...حتی تو... همه میگن آخه دردش چی بود... این که مشکلی نداشت... وباز من سکوت میکنم وسرمو به زیر میندازم... تو فکرم این میگذره که حالا چی میخواد بشه...حکم من چیه....من که کاری نکردم... به گناه نکرده محکوم به رفتنم... بازم دلهره تمام تنم و داغون میکنه... اما چکار میتونم کنم... میخوان حکم و بخونن.... حکم و میارن... حالا چی میشه... میخوان چکار کنن.... از ترس فریاد میزنم... من کاری نکردم... خدا با تمام قدرت فریاد میزنه ساکت باش... مهر سکوت محکم به لبام میخوره... ساکت میشم حرفی واسه گفتن ندارم... دوباره صدای قلب خودمو میشنوم... نمیتونم کاری کنم... میان که حکم و بخونن... خیلی لحظه سخت و اضطراب آوری هستش... اما چه کار میتونم کنم جز تماشای محکومیتی که جرمم رو نمیدونم... همه ساکت میشوند... خواندن حکم شروع میشود... محکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوم وتنها جمله محکومیت من است اما به خاطر کدوم جرم؟؟؟ اعتراض من: جرم من چیه؟؟؟ دوباره مرا تهدید میکنن ومیخوان که سکوت کنم... واین بار صدایی با آه وناله به گوشم میرسد... تو محکوم به عاشقی هستی... دیگه چشمام نمیبینه.... من به نشانه اعتراض دوباره فریاد میزنم... عاشقی جرم نیست... مقدسه.... وصدای خدا که بلند میگوید: آره عاشقی مقدس است... باز همون صدای نالان به گوشم میرسه... اینبار با چشمهای پر از اشکش به من خیره میشود ومیگوید... کاش همون اول میفهمیدی که عاشقم... وباز صدای خدا با فریادکه میگوید... اما تو محکوم به شکست قلبی هستی که عاشق بود.... آره من واقعا محکوم بودم... چشمام رو بستم که نگاش نکنم... چه ساده باختم....منی که یک عمر خیال میکرم همیشه برنده هستم... آهسته آهسته تو گوشم زمزمه کرد حالا باید تقاص گناهی که مرتکب شدی پس بدی... ومن چه بچگانه..... محکوم به شکست قلبی شدم که از عشق درون قلبش خبر نداشتم... ****ـــــــــــــــــــــــ**** ((تقدیم به کسی که عاشقانه به پاش جون میدم)) ****ـــــــــــــــــــــــ***** وقتي کسي رو دوست داري،حاضري جون فداش کني حاضري دنيارو بدي،فقط يه بار نيگاش کني به خاطرش داد بزني،به خاطرش دروغ بگي رو همه چي خط بکشي،حتّي رو برگ زندگي وقتي کسي تو قلبته،حاضري دنيا بد بشه فقط اوني که عشقته،عاشقي رو بلد باشه قيد تموم دنيارو به خاطرِ اون مي زني خيلي چيزارو مي شکني ، تا دل اونو نشکني حاضري که بگذري از دوستاي امروز و قديم امّا صداشو بشنوي ، شب از ميون دوتا سيم حاضري قلب تو باشه ، پيش چشاي اون گرو فقط خدا نکرده اون ، يه وقت بهت نگه برو حاضري هر چي دوست نداشت ، به خاطرش رها کني حسابتو حسابي از ، مردم شهر جدا کني حاضري حرف قانون و ، ساده بذاري زير پات به حرف اون گوش کني و به حرف قلب باوفات وقتي بشينه به دلت ، از همه دنيا مي گذري تولّد دوبارته ، اسمشو وقتي مي بري حاضري جونت و بدي ، يه خار توي دساش نره حتي يه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره حاضري مسخرت کنن ، تمام آدماي شهر امّا نبيني اون باهات ، کرده واسه يه لحظه قهر حاضري هر جا که بري ، به خاطرش گريه کني بگي که محتاجشي و ، به شونه هاش تکيه کني حاضري که به خاطر ، خواستن اون ديوونه شي رو دست مجنون بزني ، با غصه هاهمخونه شي حاضري مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن ديوونه هاي دوره گرد ، واسه تو دست بدن حاضري اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن کار تو به کسي بدن ، جات اونو انتخاب کنن حاضري که بگذري از ، شهرت و اسم و آبروت مهم نباشه که کسي ، نخواد بشينه روبروت وقتي کسي تو قلبته ، يه چيزقيمتي داري ديگه به چشمت نمي ياد ، اگر که ثروتي داري حاضري هر چي بشنوي ، حتي اگه سرزنشه به خاطر اون کسي که ، خيلي برات با ارزشه حاضري هر روز سر اون ، با آدما دعوا کني غرورتو بشکني و باز خودتو رسوا کني حاضري که به خاطرش ، پاشي بري ميدون جنگ عاشق باشي اما بازم ، بگيري دستت يه تفنگ حاضري هر کي جز اونو ، ساده فراموش بکني پرنده هاي شهرتون ، دونه به دونه بميرن وقتي کسي رو دوست داري ، صاحب کلّي ثروتي نذار که از دستت بره ، اين گنجِ خيلي قيمتي وقتی حس میکنی قلبت داره ازجا کنده میشه، وقتی حس میکنی کسی نیست دستت و بگیره، وقتی تازه میفهمی اون بالا بالا ها یکی هست که داره کارات ونظاره میکنه و تو هم که انگار نه انگار... بی توجه از کنارش رد میشی... وقتی میدونی دوستت داره اما خودتو به نفهمی میزنی... یه خورده که فکر میکنی میبینی... وای ی ی ی ی هیچکی دورو برت نیست جز همونی که بهش توجه نمیکنی... خریت مگه نه... واسه این خریت که نمیخوای قبول کنی داری اشتباه راجع بهش فکر میکنی... داری خودتو گول میزنی اونی رو که شب و روز ازش میخوای کسی و که واسش جونت رو میدی نگه داره...اونی که هروقت دلت میگره و هرچی دادو بیداد داری و روسرش خالی میکنی و خم به ابرو نمیاره... حالا میخوام دوباره صدامو بشنوه... مثل همیشه که اون با من بودو من هیچ وقت ندیدمش... خدایا این دفعه هم به حرفام گوش کن... من دلم تنگ شده... خیلی زیاد... واسه همون کسی که بهم هدیه دادی... واسه همونی که نمیدونم چرا بعضی موقع صدای شکستن قلبمو نمیشنوه... نمیدونم چرا این روزا دیگه با من نیست...نمیدونم چی شده چرا یه هو بی توجه شد... قبول دارم زیادی گیر میدم... قبول دارم خیلی حساس شدم نسبت بهش... ولی دست خودم نیست... نمیخوام واسه کسی دیگه باشه...میخوام فقط واسه خودم باشه...این چیز زیادی هستش؟؟؟ خود خواهی؟؟؟ قبول... آره اصلا من حسود... حسادتم واسه عشقم هستش عیبی داره؟؟؟ به دیگران که کاری ندارم... چرا اونا با من کار دارن؟؟؟ چرا اونا همش میخوان عشقمو ازم بگیرن...چرا همش دنبال بدست آوردن چیزی هستن که مال خودشون نیست. بخدا من عشقمو دوست دارم... دارم نابود میشم ... خدایا...!!! بهشون بگو هرچی میخوان بهشون میدم...حتی اگه جونم و بخوان... فقط دست از سر عشق من بردارن...دیگه طاقت ندارم... خدایا به عشق من بگو.... بگو که من زندگیمو فداش میکنم...بگو که میخوام فقط واسه من بمونه... حتی عشقم هم دیگه صدامو نمیشنوه...نمیخواد بشنوه..کاش پیشم بودو میدید که لحظه به لحظه داره جونم گرفته میشه... خدایا...!!!میخوام بهش بفهمونی نبودش یعنی مرگ من...یعنی نابودی من... خدایا...!!! بهش بگو: ((بگو...همیشه عاشقش میمونم حتی اگه دوستم نداشته باشه)) رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟ سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی ((لطفا برای خواندن بقیه این متن جذاب به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید)) بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم... و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم... نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد... بیا که نامه اعمال خود سیاه کنیم... بیا به نیم نگاهی و خنده ای و لبی... تمام آخرت خویش را تباه کنیم... به شور و شادی و شوق و شراره تن بدهیم... و بار کوه غم از شور عشق کاه کنیم... و زنده زنده در آغوش هم کباب شویم... و خنده، ...به فرهنگ مرده خواه کنیم... گناه ، نقطه آغاز عاشقی است، بیا... که شاید از سر این نقطه عزم راه کنیم... اگربه خاطر هم عاشقانه بر خیزیم... نمی رسیم به جایی که اشتباه کنیم... برای سرخوشی لحظه هات هم که شده... بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم... داد عارفی از ره تمحید سر قلیان خویش را به مرید گفت زدوزخ عین او کردار قدری آتش به روی آن بگذار سر قلیان ببردو باز آورد عقد گوهر زدرج راز آورد گفت در دوزخ هر چه گردیدم درکات جحیم را دیدم آتش و هیزم و زغال نبود اخگری بهر انتقال نبود هیچکس... هیچکس... هیچکس... آتشی نمی افروخت هر کسی ز آتش خویش میسوخت... ((ثقیل اصفهانی)) جلسه محاکمه عشق بود... وعقل قاضی، وعشق محکوم... به دلیل تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی.. قلب تقاضای عفو عشق را داشت... ولی همۀ اعضا با او مخالف بودند... قلب شروع کرد به طرفداری از عشق… آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن چهرۀ زیبایش را داشتی؟ ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی؟ وشما پاها که همیشه در انتظار رفتن به سویش بودید... حالا چرا اینچنین با او مخالفید؟؟؟ همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند... تنها عقل و قلب در جلسه ماندند... عقل گفت: دیدی قلب، همه از عشق بیزارند، ولی متحیرم با وجود اینکه عشق بیشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمایت میکنی !؟؟؟ قلب نالید و گفت: من بی وجود عشق دیگر نخواهم بود... تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند... تنها با عشق میتوانم یک قلب واقعی باشم... تنها با عشق... دوستای گلم ممنون که تو این مدت تنهام نذاشتید آخه من همه زندگیم رو اینجا پیدا کردم اگر بار گران بودیم رفتیم اگر نامهربان بودیم رفتیم من حاضرم بمیرمو فقط تو زنده باشی وقتی که هستی هستی ام تموم خاک دنیاست شاهد عشق پاک ما اشکی کنار دریاست روزگارم نمی تونه دیگه تو رو از من بگیره آخه اونم میدونه که نفسم به نفس تو گیره آره کار دل منو تو دیگه از عاشقی گذشته بیا با هم نذاریم رویای دریا بمیره یه لحظه هم سخته که بودنت رو حس نکردم یه حسیه شبیه حس سرد و تلخ مردن نمیتونم، نمیزارم ،نمیخوامو نمیشه تمومه لحظه هامونو به خاطره سپردم یه سالیه یه عمره فکر کنم که دیگه نیستی آهای جدایی نمیذارم پیش اون بایستی من از خدا میخوام که عشقمو واسم بذاره تو هم بدون دیگه برام یه عشق ساده نیستی روزگارم نمی تونه دیگه تو رو از من بگیره آخه اونم میدونه که نفسم به نفس تو گیره آره کار دل منو تو دیگه از عاشقی گذشته بیا با هم نذاریم رویای دریا بمیره اگرچه گفته ایی تورا به خاطرات بسپرم هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته ام منی که در جوانی ام به خاطرت شکسته ام تو در سراب آینه شبانه خنده میکنی منه شکست داده را خودت برنده میکنی نیامدی وسالهانظر به جاده دوختم بیا ببین که بی تو من چه عاشقانه سوختم رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها همیشه ماندگار من همیشه در هنوزها صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی به لحظه ایی که عشق را بدون من شناختی همیشه عاشقتم... از جدا شدن نوشتی رو تن زخمیه هر برگ گریه کردمو نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ با تو گفتم باورم کن میونه این همه دیوار تو با خنده ای نوشتی هم نفس خدا نگهدار بنویس مهلت موندن یه نفس بود سهم من از همه دنیا یه قفس بود بنویس که خیلی وقته واست گریه نکردم سر روشه هات نذاشتم مثه دستات سرد سردن من که تو بنبست غربت زخمی از آوار پاییز فکر چشای تو بودن با دلی از گریه لبریز شب عاشقونه ی من که حروم شد مهلت بودن با تو که تموم شد ندونستم باید از تو می گذ شتم وقتی از غربت چشمات می نوشتم اجباری نیست ... یا که خوره دلامونو نخورده یا اگه غم که خنده هاش چرنده نمیتونه به ریشمون بخنده اگه هنوز ریشه ی ما تو خاکه یا دستامون تو آسمونه پاکه اگه درختیمو سفید بختیم اگه تناوریم و سبزو سختیم عوض نشو رنگ نبازو نشکن حتی با دیدن شکستن من دلم میخواد مثل همیشه باشی برای من ساقه و ریشه باشی نمیتونم،نمیتونم عزیزم خاطره های تورو دور بریزم اگر آن شب نگاهم نمي کردي اگر در آن شب تاريک بر اين تنهاتر از تنهايي چشمک نمي زدي اگر در اولين حرفم باورم نمي کردي اگر نمي ماندي و مي رفتي من ديگر اين که هستم نبودم ... براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. چرا غمگيني؟عاشق شدم!!!! آيا عشق شيرين است؟بله....شيرين تر از زندگي!!!! چرا تنهايي؟ويژگي عاشق هاست!!!! لذت تنهايي چيست؟فکر به او و خاطرات او!!!! چرا مي روي؟براي اينکه او رفت!!!! دلت کجاست؟پيش او!!!! قلبت کجاست؟او برده!!!! پس حتما بي رحم بوده؟نه...اصلا!!!! چرا؟چون باز هم او را مي پرستم آن روز كه لحظه وداع من و توست آن شوم ترين لحظه پايان من است كجا ميري نميشه ********** بايد باشي هميشه كجا ميري نبينم ********** دلت ازم خسته شه كجا ميري عزيزم ******** مي خوام كه اشك بريزم اگه پيشم نباشي ********* از عشقت ميگريزم خسته شدم تا به كي ******* بايد برات بميرم چي ميشه تو بموني ******* منم برات بخونم غرورمو شكستم ******** از عشقت مست مستم دلت اومد بشكني ******** همون قلب شكستم هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دار (لطفا برای خواندن بقیه داستان به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید)
پشت سرت هر چي مي گن ، چيزي نگي گوش بکني
حاضري هر چي که داري ، بيان و از تو بگيرن
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار......
ادامه مطلب
...فکر نکنید میخوام وب وحذف کنم
... نه نه نه نه .... اصلا این کارو نمیکنم![]()
...ولی واسه یه مدت طولانی این وب آپ نمیشه
... حالا دلیلش بماند... خوبی بدی از من دیدید حلال کنید...شاید رفتیم ودیگه هیچ وقت این وب آپ نشد ولی شما بیاید روحمو شاد کنید...![]()
اما چه خوب است که بیاموزیم دوست داشتن را
اجباری نیست ...
اما چه زیباست که همه جا شکستن غرور به معنای کم آوردن نیست
کاش بیاموزیم ...
که همیشه بودن در فریاد زدن نیست
کاش بدانیم که ما بیش از آنکه می اندیشیم به هم محتاجیم
که همیشه برای دیدن دیگران ، توجه کردن به آنها نباید به انتظار فریاد آنها بنشینیم
آری ، می توان در سکوت هم آنها را حس کرد ، درک کرد و فهمید
کاش یاد بگیریم ...
که برای بخشش دیگران الزامی به مرگشان نیست ،می توان تا وقتی در کنارمان هستند ببخشیم
اجباری نیست که بدانیم ... کاش بدانیم ...
می شود هنوز هم عشق آموخت ، می توان عشق تقدیم کرد
می توان تقدیم کرد و پشیزی به پشیزی نفروخت
اجباری نیست که بدانیم اما ای کاش اجبار بود
اما بدانیم که کاش هم دور از دسترس نیست ، همین نزدیکی هاست

براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.
براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.
براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.
براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.
براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.
براي عشق خودت باش ولي خوب باش.
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند
می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند
ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد
همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .
در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش
تکرار , تکرار و تکرار
سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد
پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد
برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب
***
از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد
ولی هیچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق
در ذهن خیالپردازش , عشق شبیه به مرد جوانی بود
مرد جوانی با گیسوان مشکی مجعد و پریشان و صورتی دلپذیر و رنگ پریده
پنجره رو به کوچه اتاقش را باز کرد
انتهای کوچه .... .....
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


